صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
من می روم اما به او بگویید دوستش دارم به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است به او که برای من مینویسد مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق من می روم اما به او بگویید دوستش دارم به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد. من می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش رامیشنوم به او که لحن کلامش را میشناسم به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ... می روم اما به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است... این وبلاگ برای همیشه بسته شد 

+
نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 4:27 توسط لیلی
|

سلام
خیلی جالبه بمن میگه عجول این متنی هستش که اون برام نوشته بخونید
و قضاوت کنید......
| to khayli ajoli az avalesham in jori bodi khodet megi va khodet mebafi har vagtam mekhai ba man gahr mekoni nemedonam chet meshe vali mekham faghat ino bedoni ke dare eshtebah mekoni hamin bye | ||||
"این نوشته اونه براستی من عجولم؟من نفهمم؟اره این دومی درسته چون علی من
انتظار داره که هر کاری میخواد بکنه و من هیچی نگم چون انتظار داره چشم
رو همه بدرفتاری هاش ببندم تا الان هم بستم اما دیگه نمیتونم با اینکه خیلی
دوسش دارم اما دیگه تحملم حدی داره تا کی خودم رو با خیالش راضی کنم
تا کی به دلم بگم که فردا میاد فردایی که هرگز از راه نمیرسه ها ؟؟؟؟؟؟؟
خسته شدم علی بخدا خسته شدم اره حق با توعه تو هم یک پسر مث بقیه
که فقط بلندن با احساسات دخترایی مث من بازی کنن
اما با همه این حرفا هنوز هم دوستت دارم از ته دل و عاشقانه
و به انتظار روز برگشتت میمونم"
چشم براه تو میمونم با دلی پر از صداقت
برا من فرقی نداره حالا باشه یا قیامت

من در غم تو ، تو در وفای دیگری
دلتنگ تو ام ، تو در وفای دیگری
در مذهب عاشقان روا کی باشد ؟
من دست تو بوسم ، تو پای دیگری
من که ميدانم شبی عمرم به پايان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
پس چرا عاشق نباشم
پای سگ بوسيد مجنون خلق گفتش اين چه بود
گفت اين سگ گاه گاهی کوی ليلی رفته بود
رسم عاشق نيست با يک دل دو دلبر داشتن
يا ز جانان يا ز جان بايست دل بر داشتن

+
نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 23:26 توسط لیلی
|

بی تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد توکه رفتی همه ثانيه ها سايه شدند سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد شعله های تو ز بی رنگی دريا گفتند موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد فردا اگر از راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابدترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شيشه های اتاق تو
آنشب نگاه سرد سياهی داشت
دالان ديدگان تو در ظلمت
گويی به عمق روح تو راهی داشت
لغزنده بود در مه آيينه
تصوير ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود
موهای من، خميده و قيری رنگ
رازی درون سينه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گويد
اما صدايم از گره کوته بود
در سايه ، بوته ، هيچ نمی رويد
!ديدم آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پيکر من چرخيد
در چارچوب قاب طلايی رنگ
چشم مسيح بر غم من خنديد
ديدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من ، کتاب تو افتاده
سنجاقهای گيسوی من آنجا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانه بلوری ماهيها
ديگر صدای آب نمی آيد
فکر چه بود گربه پير تو
کو را به ديده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پريشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گويد
اما خموش ماند به روی تو
آنگاه ستارگان سپيد اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
ديدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورت حيرانم
ديدم که بال گرم نفسهايت
ساييده شده به گردن سرد من
گويی نسيم گمشده ای پيچيد
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سينه من می ريخت
سرب سکوت و دانه خاموشی
من خسته زين کشاکش دردآلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز ياد انده فردا را
گفتم : "سفر" فسانه تلخی بود
ناگه به روی زندگيم گسترد
آن لحظه طلايی عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشيدم
آوازهای شاد طبيعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطره ابديت را

+
نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 23:15 توسط لیلی
|

این خیابون این هوا این ساعت همش احساسم اینه کنارمی پا به پای من همه راهو میای هنوزم فک میکنم تو یارمی تو توهمم با اینکه خاطرس داره به بی کسی هام سر میزنه من میدونستم که اخر سفر راهمون از همدیگه میشه جدا دارم عادت میکنم به تنهایی ولی ساعتا چرا سر نمیشن؟ در مرام ما رفیقان نیست رسم ترک دوست عهد با هر کس ببندیم جانمان در دست اوست یکی با چشمای دیونه کننده زده از ریشه گل عقلمو کنده یکی هست که من براش فرقی با دیوار ندارم حتی ارزش نگهداری تو انبار ندارم سهمی از لباش بجز طعنه و ازار ندارم بس که کوبیده منو یک جای هموار ندارم شده عشق من براش سوزه خنده میگه بچه جون برو عشق کیلو چنده به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است اینکه گویند به دل ره است دل را دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد



+
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 1:26 توسط لیلی
|

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی،تو را با لهجه ی گلهای
نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید،با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی
از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا،شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا،تا کی،برای چه،
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام
برگرد
!ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
:تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم
.
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت
ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد


با تمام خوبی و بدی هات دوستت دارم

صداقت
روزي روزگاري تويه كشور دور شاهزادهاي مي خواست ازدواج كنه براي همين به يكي از خدمت كاراش
گفت : من مي خوام ازدواج كنم . تمام دخترهاي شهر رو جمع كن تا من يكي را انتخاب كنم . پير زن
ناراحت شد چون كه دخترش درسته كه يه خدمتكار بود ولي عاشق شاهزاده بود .
پير زن دستور شاهزاده رو اطاعت كرد تمام دختر هاي شهرو جمع كرد .دختر خدمتكار گفت : مادر من هم
مي خوام شانسمو امتحان كنم . مادر ابتدامخالفت كرد ولي با اصرار دخترك پذيرفت .
فردا تمام دختراي شهر جمع شدند . شاهزاده وارد شد همه تعظيم كردند .
شاهزاده نگاهي به دخترا انداخت و يه كيسه از جيبش بيرون آورد بعد از داخل كيسه
به هر كدوم از دختر ها يك تخم گل داد و به آنها گفت :
هر كي بتونه بعد از شش ماه از اين تخم ها زيباترين گل رو به وجود بياره همسر آينده من محسوب
مي شههر كي يه گل رو گرفت و رفت و مشغول شد.
دختر خدمتكار هم تخم رو گرفت و با عجله به خونه برگشت و با خوشحالي تمام از اينكه اونم شانس برنده
شدن تو اين مسابقه رو داره تخم رو تو گلدون كاشت .
روزها وروزها گذشت اما جوانه اي ديده نمي شد دخترك هر روز به گلدون نگاه مي كرد ولي جوانه اي
نمي روئيد .
سه ماه گذشت هنوزهم تخم تبديل به گل نشد . رفت از ملواناني كه تاجر گل بودن روش كاشت گل و رشدش
رو پرسيد . اومد خونه همون كارها رو انجام داد ولي نتيجه اي نگرفت و گلدان هم چنان بدون گل بود
بالاخره روز موعد فرا رسيد . دختر خدمتكار رفت به ميدون شهر همون جا كه همه دخترها جمع شده
بودند گلدون همه دخترها پر بود از گل هاي رنگارنگ و زيبا . دخترك بيچاره با گلدان خالي بين اون همه
دخترهايي كه با گل هاي زيبا جمع شده بودند احساس تنهايي كرد مي خواست بره كه ناگهان صداي شيپور
اومد و شاهزاده به ميدانن رسيد و از اسب پياده شد همه تعظيم كردند .
دختر ها با گل هاي رنگارنگ صف كسيدند ولي دختر خدمتكار سعي مي كرد خودشو بين دختراي ديگه
مخفي كنه .
شاهزاده به همه نگاه كرد و گفت : همسر آينده من همون دختري هست كه اوون گوشه با گلدان خالي
ايستاده .
همه اعتراض كردند و گفتند : مگر شرط اين نبود كه كسي كه بهترين گل رو از دانه گل پرورشبده
به عنوان همسر آينده شما برگذيده ميشه .
شاهزاده گفت : اين دختر گلي رو برام آورد كه هيچ كدوم از شما نتونستيد اونو بياريد و اون گل صداقت
هست تمام تخم هاي گلي رو كه به شما دادم عقيم بود و به گل تبديل نمي شد ولي شما با فريب مي خاستيد
همسر بشيد جز اين دختر .

+
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 1:13 توسط لیلی
|

دل مثل بلورم شکسته شکسته غم اومده کنارش نشسته نشسته یه حرفی برا گفتن یه چشمی واسه خفتن نمونده یه اشکی برا ریختن رهی بهر گریختن نمونده چه ها دیده که اینجوری شکسته خدا میدونه و دل بلا دیده که اینجوری شکسته خدا میدونه و دل خدایا خدایا پریشون و تباهم ببخشا ببخشا اگه نامه سیاهم خدایا گواهی که بی پشت و پناهم یه راهی یه راهی که وامونده به راهم یه راهی که شکسته های دل را زیر بال و پر خسته بگیرم نشونم بده گوشه ای که اونجا به آرومی به حال خود بمیرم شب تولد عشق دلم رو هدیه دادم به اونکه عاشقم کرد منو داد بر باد هدیه رو وا نکرده پس فرستاد پس فرستاد گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و زدوریت نالیدم گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم گفتی که بیا و از وفایت بگذر از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم تنها کسی که خوب مرا درک میکند یک روز زادگاه مرا ترک میکند منتظرتم تا نمردم بیا ......... سالها بعد مرگ من گر شکافی قبر من خواهی شنید از قلب من پاینده باشی عشق من 




+
نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 3:54 توسط لیلی
|

خیلی دلم گرفته.امروز می خوام فقط از مرگ بنویسم .نمیدونم چرا؟ولی حالم اصلا مناسب نیست.ببخشید اگه خیلی
مرگ من
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از راه که در خاکم نهند
آه شاید عاشقان نیمه شب
گور به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذ ها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا مینهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه میماند به جای
تار مویی، نقش دستی، شانه ای
می رهم از خویش ومیمان به جای
هرچه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در انتها دور و پنهان میشود
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ،دیروزها
هنگامی که میمیرم
....هنگامی که میمیرم تابوت مرا بر جای بلند بگذاریدتا تماشاگر یارم باشد
.هنگامی که میمیرم دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند چیزی از دنیا نبرده ام
.هنگامی که میمیرم چشمهایم راباز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار یارم بودم
.صلیب یخی بر سر قبرم بگذارید تا همه بر سر قبرم گریه کنند و بدانند که
زندگی زیر خاک چقدر سخت است
علی برگرد برگرد![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 3:48 توسط لیلی
|

یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون .... ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی منتظرت هستم قهر تا کی؟ بی تو مثل برگ پاییزم که میلرزد و میریزد کسی در این درخستان سراغ از من نمیگیرد نمیپرسد

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
قصه ء عشق کهنه ام را مو به مو از بر کنی 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی،تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید،با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی
از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا،شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا،تا کی،برای چه،
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام
برگرد
!ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
:تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم
.کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت
ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد
+
نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 3:46 توسط لیلی
|

ما بهم نمیرسیم میگیم سرنوشته به هم میرسیم میگیم تقدیره جالبه پس این وسط خودمون چیکاره ایم؟ این شهر را با تمام خیابان هایش رستوران هایش سینماهایش ادم هایش و خاطره هایش دوباره بساز شاید فراموشت کردم سیب سرخی که حواچید فریب شیرین عشق بود ادم اگر نمیخورد ادم نبود گفتی دستهایت را به من بده تا بلند شویم دستهایم را گرفتی من افتادم و تو بلند شدی عجب تجارت خطرناکی با تو همه چیز دارم و بی تو بی چیز ترینم تو مث یک قره قره ای که رنگ های قرمز و زرد و ابی عاشقونه دورت نخ میشن . منم یک سوزن حسودم که با نوک تیزم تن همه عشاقت رو زحمی میکنم . کاش یروز تو سراشیبی زندگی قل بخوریو به جایی برسی که دیگه دورت نخی نباشه از تو ممنونم که میان این همه نگاه " چشم های من را خریدار شدی . از تو مممنونم که در دنیایی که دست بالای دست بسیار است دستهای مرا گرفتی . از تو ممنونم که در دنیای پر دروغ امروز هنوز هم راست میگویی از تو ممنونم بخاطر همه چیز فکرشوکن يه شب باهم يه گوشه اي تنها باشيم با چارتا ديوار و يه سقف جدا ازاين دنيا باشيم من باشم وتوباشي و يه جفت دلهاي بي قرار فرصت خوب انتقام ازلحظه هاي انتظار فکرشوکن عروسکم به اون شب پرالتهاب چشماتوروي هم بذار امشب به ياد من بخواب فکرشوکن دستاي من روقلب توجون بگيره دل,دل بي قرارتو توسينه آروم بگيره نه ساعتي باشه که شب سربره وتموم بشه نه هيچ کسي سربرسه ثانيه اي حروم بشه هرگزنديدم به گلي لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد....
به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد....
به دلت بياموزاگه روزي تنها ماندطلب عشق زهربي سرو پايي نکند . ![]()





اگه عاشقی یک چیزی بگو....![]()
+
نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 6:50 توسط لیلی
|

کادو را که باز کرد جا خورد نگاه ملالت باری به شوهرش انداخت و گفت : جیم انتظار داشتم هدیه سالگرد ازدواجمان بهتر از این باشد این فقط یک اینه معمولی ست؟ جیم لبخندی زد و گفت:اری تا وقتی درون جعبه باشد معمولی است اما وقتی ان را مقابل خودت بگیری و عکس صورت قشنگت در ان بیفتند میلیونها دلار می ارزد مرلین نگاه حق شناسانه ای به شوهرش کرد و اینه را جلوی صورتش گرفت
+
نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 6:43 توسط لیلی
|

امروز خیلی خوشحالم چون مریض کناری ام یک دختره که تو این مدت هم زبونم شده اون طفلک تصادف کرد راننده خدا نشناس در رفته و کامران که تو این مدت اسمش ورد زبون فرنگیس بود خیلی وقته بهش سر نزده چون که فرنگیس حس هر دوتا پاهاشو به کل از دست داده میگفت قراره برای معالجه از اینجا با پدرش برن المان فرنگیش مادر نداره بچه ها براش دعا کنید تا زودتر سالامتی شو بدست بیاره تا شاید اون نامردی که تمام زندگی فرنگیسه دوباره برگرده دیروز دیدم یک لپ تاب دستشه ازش خواستم تو این چند ساعتی که می خواد بخوابه اونو بمن امانت بده و فرنگیس عزیز هم با خوشرویی این قبول کرد امیدوارم اون هم زود زود حالش خوب بشه میخوام تمام این نوشته های چند روز اخیر رو که توی این اتاق سفید برای اون نوشتم به صورت نامه یا به عبارتی سوگنامه از روی تخت بیمارستان برات بنویسم به امید اینکه با چشمان قشنگت نوشته ام را بخوانی و لحظه ای یادم کنی
کسی که هم بی تو میمیرد هم برای تو : لیلی قرن 2007
با قلبی لرزان از دور تو را میبوسم " میبویم "امیدوارم هرگز مثل گل های پریشان درباد نباشی نمیدانم کجایی من هنوز اینجام در اتاقی بزرگ"سفید"مثل برف همه جا سفید است حتی وقتی تو به رویایم می آیی تو هم سفید هستی حالم دیشب خوب نبود پرستار سراسیمه به اتاقم آمد مهربان بود مهربانی پرسنلی به حکم وظیفه باید همیشه تبسم میکرد و گرنه توبیخ میشد اینو خودش بمن گفت خانم پرستار همیشه با تبسم می نالد از زندگی گذشته اش میگوید از فرزندانش که سال هاست از او دورند از همسرش که مدت هاست او را فراموش کرده دلم برایش میسوزد او شبانه روز کنار من است و من از این راه دور غریبانه به صدای پنجره گوش میکنم به پلکان بیمارستان که کی صدای پای تو می آید زود تر به دیدنم بیا
دلبندم میگویند در شهر زندگی گلها شناورند من میروم تو میمانی و بعد من این نوشته ها میماند عشقها معدوم میشوند نامه ها میماند هر کس یک نامه زندگی دارد و یک حکایتی تنها صدای آب در این شب در این اتاق سفید سفید تر از برف نجوای رازهای من است رازهای سر به مهر رازهای نگفتنی و ننوشتنی رازهایی که تنها از دل کوچک من سرچشمه میگیرد دلبندم علی عزیزم با گنج قارون شاید اما بی مهر تو هرگز تو را که گنج نهفته منی با هیچ بی مهری گران بهایی عوض نمیکنم من مهر تو را ای قلبت همیشه قارون با هیچ چیز نمیتوان عوض کرد مگر با نگاه های بی قرار من
دلم برات خیلی تنگ شده اصلا به یاد دلم هستی؟
دلم برات تنگ شده جونم میخوام ببینمت نمیتونم بین ما دیوارای سنگی فاصله یک عمره میدونم بغض ترانمو شکستم میخوام بگم عاشقت هستم تو عین ناباوری یکشب خالی گذاشتی هر دو دستم
تو بودی تمام هستی و مستی وراستی و تمام قصه من تو بودی سنگ صبورمو نگاه دورم و لب های بسته من
میمرم برات نمیدونستی که میمیرم بی تو بدون چشات رفتی از برم نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات ارزومه که نمیدونستی من میمیرم برات عاشقم هنوز نمیخوام که بمونی و بسوزی به ساز دلم گفتی من میرم نمیتونستی که بری به فرداها گل خوشگلم
چند شب است که حالم خوب نیست
نمی خواهی به دل بیمارم سر بزنی
من که هنوز نفس می کشم
نمی خواهی دست هایم را بگیری
منتظر می مانم
تا در این قدم های آخر ، با من باشی
منتظر می مانم
با قلبی لرزان
امشب خیلی خسته ام
خواب صدایم می زند
باید بگیرم بخوابم
حضورت را لمس می کنم
نگاهت را بوسه می زنم
و تو را در آغوش می گیرم
تا بدانی هنوزم دوستت دارم
گوش کن صدای قلبم را
می تپد برای تو
چشم های خیسم و تپیدن قلبم
همه این ها ، بهانه ای است
که مرا در آغوش بگیری
اگر نخواهم امشب از چیزی حرف بزنم
ناراحت می شوی ؟
....امشب به فکر فاصله ها افتاده ام
نگاه کن یک وجب ، بین من و تو
خالی است
دوستت دارم باورم کن
منتظرت هستم.....
+
نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 4:58 توسط لیلی
|

دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطرخواشن
همشون هنر دارن یا شاعرن یا نقاشن
یا که پشت پنجرش با گریه گیتار میزنن
یا که مجنون میشن و تو کوچه ها زار میزنن ...........

جلوی اینه نرو اینه خجالت میکشه
ماه اگه تو رو ببینه کلی منت میکشه
پیش گلدونا نرو به چشمات عادت میکنن
همین الانم دارن بمن حسادت میکنن
نرو بیرون از خونه ادما عاشقت میشن
نمیدونن چقده راهه تا لایقت بشن
وقتی مهمونی میری موتو پریشون نکنی
بچه های مردمو یک وقتی مجنون نکنی
تو مسیر زندگی یک وقتی تنهام نذاری
نرسیدم به نگاه عاشقت جام نذاری
هر کی عاشقت بشه هیچ وقت مث من نمیشه
قلبا رو تا نشکافن تکلیفا روشن نمیشه
تو را سپید و هر چه جز تو را سیاه میکشم
به چشم تو که میرسم سه بار اه میکشم
گلی؟ستاره ای؟پرنده ای؟فرشته ای؟ چه ای
تو کاملی تو را شبیه قرص ماه میکشم
""براي ديدن تصوير در سايز والپير روي ان كليك كنيد""![]()
تو آمدي و برف خودش بند آمد
از شيشه به جاي بغض لبخند آمد
وقتي كه تو آمدي دل من مي سوخت
گفتند همه كه بوي اسپند آمد

صبح شد و وقت خوندن خروس شد
يك روح پاك راهي اقيانوس شد
گفتن كه چش بود طفلكي چرا مرد
جواب دادن ديشب يارش عروس شد

براي ديدن عكس در سايز واقعي روي آن كليك كنيد![]()
جاي منو تو اينجا خاليه![]()

يكي بود يكي نبود زير اين سقف كبود
يك غريب آشنا دل و جونمو ربود
اينجوري نگام نكن گل ياس
اون غريبه خودتي هميشه با من بمون![]()
![]()

+
نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 4:10 توسط لیلی
|

یک روز تنها از سر بی پروایی
سرک خواهم کشید بر دلت
بوسه خواهم زد
آن دو چشمان بی حواست را
و در لالایی مژگانت
عاشق خواهم شد.....
رنگ ها را به هم می آمیزم
رنگ های گرم و سرد
طرحی خواهم زد
عشق خواهم ریخت
نور خواهم پاشید
غم را زنده به گور خواهم کرد...
آری با همین دست های ناتوانم!!!

+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 7:49 توسط لیلی
|

اگر یک روزی نخواستی حرفهای کسی رو گوش کنی بهم بگو قول میدم ساکت
اگر یک روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمیدم که ازت بخوام بمونی اما
اما اگریک روز رفتی و بر نگشتی بهت قول نمیدم که منتظرت میمونم اما ازت 
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 7:37 توسط لیلی
|
